خرید بک لینک
- توی شهرم مثه تو اتاقا بوی نم میاد ، حالم میخواد بهم بخوره ازین بو ...

+ اشکال نداره ، حالا حالاها باید حالت بهم بخوره ، چیزای سخت تر و بدتر ازینو ببینی بعد بهشت میاد زیر پات

- هرچقدم اذیت بشم فک نمی کنم بهشت بیاد زیر پام ، من مثه تو اینقد خوب و پاک نیستم ...

+ اینطوری حرف نزن خدا قهرش میگیره ، همه گناهکاران و خدا همه رو می بخشه ، اگه درداشو بهت داده یعنی لایق بهشتی ...

برچسب: نویسنده: یاسین ایمانی تاريخ: پنجشنبه 30 آذر 1396 ساعت: 1:14

به مدت یک هفته قوت غالبم ماست و پرتقال بود و دقیقا نمی دانم چطور روی پا می ایستادم و دو ساعت دو ساعت سر کلاس فک می زدم. دو سه روزی است که ماست و پرتقال دیگر جواب نمی دهد و گشنه ام است اما غذا نمی خواهم! غذا که به بدن نرسد فکرهای عجیب و تصمیماتی عجیب تری به سراغت می آیند. من امروز در میانه ی بیهوشی ناشی از گشنگی به یاد انیمیشن ساسیج پارتی افتادم! بعد ، از فکر یک سوسیس گوشتی سرخ شده که رویش هم قاچ قاچ شده ضعف رفتم. گفتم بروم همین را بخرم و بخورم اما تصور اینکه آن را بخورم هم حالم را بد کرد ، سوسیس خوراکی را می گویم! مخلص کلام اینکه این سخت ترین آزمون الهی است که تا این لحظه از زندگی ام داشتم که گشنگی امانم را بریده باشد و دلم هیچ چیزی را نخواهد و از الان برای بقا در ماه های آتی ، دارم به راه های تقلب در آزمون الهی فکر میکنم البته اگر راهی وجود داشته باشد! پی نوشت: وی در هنگام نگارش این سطور در یک وضعیت رو به موت و "نگم برات " ای بود! برای عبور از این آزمون سخت ، برای شکموها دعاهای ویژه لازم است.

برچسب: نویسنده: یاسین ایمانی تاريخ: پنجشنبه 30 آذر 1396 ساعت: 1:14

-موهاتم که رنگ شرابه تو این شب یلدا

+ شراب جز سفره یلدا نیستا

- خب رنگ اناره :))

+ ببخشید... نشد که بشه امسالم ...

-هیسسس ...

تولدت شیش ساعت دیگه ات مبارک شب یلدای من

هندونه شیرینیش کم میاره پیش بوسه های تو که غم نداره ، غم نداره ، غم نداره.

برچسب: نویسنده: یاسین ایمانی تاريخ: پنجشنبه 30 آذر 1396 ساعت: 1:14

از آن دست تجربه های دور بود ، مربوط به دوران کودکی و نوجوانی شاید. هواپیما که برخاست دستم را روی دستش گذاشتم فقط چون می خواستم لمسش کنم. دستم هایم را گرفت . گرم بود و امن. چشم هایم را بستم و هرچه یاد گرفته بودم پیاده کردم. پنج دقیقه گذشت ، ده دقیقه یا شاید هم بیست دقیقه ، چشم هایم را باز کردم و دیدم خوابیده. برایم شبیه معجزه بود. دست هایم را از میان دستهایش کشیدم بیرون که ببینم چقدر خواب است و بیدار نشد که این یعنی خیلی خواب بود. به آن لحظه که پر بود از آرامشی غلیظ نگاه کردم. می ترسیدم ، هنوز هم می ترسم ... به نظر خیلی چیزها را هنوز نفهمیدم.

برچسب: نویسنده: یاسین ایمانی تاريخ: جمعه 24 آذر 1396 ساعت: 7:48

در وادی عشق اگر دویدن باشد

بر جاده ی غیر خط کشیدن باشد 

ما و سفری که همچو خط پرگار

هرجا برسی به خود رسیدن باشد 

بیدل دهلوی

برچسب: شهودهای, نویسنده: یاسین ایمانی تاريخ: دوشنبه 20 آذر 1396 ساعت: 4:09

دیشب در لحظه ی خواب و بیداری یک گوشه ی ذهنِ پر حرفم شلوغی های بعدازظهر و حرف ها و هیجان ها و خوشحالی ها بود . یک گوشه ی دیگرش شیوه هاش تربیتی شان نقد می شد . گوشه های دیگر کرکرهایشان را پایین می کشیدند و آرزو می کردند که خوب بخوابم . همان گوشه ها این ایده را انداختند وسط که چقدر خوب میشد اگر در روز با همه ی توان زندگی می کردی و چیزهای خاصی را تجربه می کردی و شب که به خواب می رفتی تمام چیزهایی را که در روز نمی توانستی تجربه کنی ، در خواب های مختلف تجربه می کردی . دنیا عادلانه تر میشد و زندگی هم زیباتر میشد . دمِ مرگ هم حسرت های کمتری به دلمان می ماند . ذهن منطقی ام فعال شد و به من به خاطر این ایده ی قشنگ تبریک گفت و من در جدال با همه ی ذهن هایم به خواب رفتم . امروز در خواب در همان خانه بودیم . یا دم غروب بود یا آسمان خاکستری بود . دیدم که روی پله ها نشست و دستپاچه بود . آرام به من گفت : زودتر از اونکه باید اومد سراغم . بلندش کردم و در کوچه های قدیمی راه رفتیم . در گوشی ام به دنبال شماره اش می گشتم و نبود . انگار گوشی ام هنگ کرده بود . انگار اصلا همچین شماره ای هیچوقت وجود نداشته . کلافه بودم و با گوشی درگیر که چشم هایم باز شد و آفتاب را روی فرش دیدم . بلند گفتم : خدایا شکرت . همان لحظه به یاد ایده های شب قبل افتادم .

برچسب: نویسنده: یاسین ایمانی تاريخ: دوشنبه 20 آذر 1396 ساعت: 4:09

اصوات بلندی از اتاق کناری می آمد . از آن هیجان های الکی . بازی دارت شده بود یک موضوع حیثیتی که باید برایش جانشان را می دادند . من یک خستگیِ عمیق داشتم با خمیازه های گشاد گشاد اما انگار برای هیچ کس مهم نبود . خب اصلا خستگی من چرا باید برای کسی مهم باشد ؟! من و مو فرفری ماندیم یک طرف و یک جماعت اهل رقابت یک طرف دیگر . با جعبه ی جواهرات من جوری برخورد می کرد انگار مشتی خنزر پنزرند و چیزی در دنیا بی اهمیت تر از آنها نیست . انگشتم را لای موهایش کردم که شبیه یک بیگودی عمل کرد . هر تارِ مو ، طیفی رنگ داشت . با خودم فکر کردم چه زیباست اما به سرعت این به ذهنم رسید که : تو هم میتونی یه چیز زیبا خلق کنی و ذهن منطقی ام در دفاع درآمد که : تو از این زیباتر هم میتونی خلق میکنی . از پشت سرش خم شدم و گونه هایش را بوسیدم . یک گوشه ای فریاد زد که : میتونی این حس خوب رو هم خلق کنی ؟ و همه با هم در جدالی افتادند . به احتمال بیشتری از بقیه به این نتیجه رسیدم که آره ، می تونم . - اصلا همه چیز حاصل تصادف است . این صدا از یک جایی در آمد و دوباره آرامشم را بهم زد . دوباره دقیق شدم در تارِ موهایِ هزاررنگش . در دست و پاهای کوچکش . در رگ های خونی اش که گاه گاهی خودشان را نشان می دادند . در بویِ بدنش که یک لِوِل بالاتر ار بوی بدن نوزاد بود . در همه ی زیبایی هایش . - نه ، زیبایی حاصل تصادف نیست . این را گوشه ای

برچسب: غزلخوانِ, نویسنده: یاسین ایمانی تاريخ: دوشنبه 20 آذر 1396 ساعت: 4:09

هرگز وجود حاضر غایب شنیده ای

من در میان جمع و دلم جای دیگر است ...

به مناسبت تولدم! 

برچسب: نویسنده: یاسین ایمانی تاريخ: دوشنبه 20 آذر 1396 ساعت: 4:09

-اینو برام فرستاد و گفت: اون وسطی توئی

گفتم: اون دور و وریا کی ان؟

گفت: یکیش منم بقیه رو نمیدونم ...

- دل من یه روز به دریا زد و رفت

پشت پا به رسم دنیا زد و رفت

پاشنه کفش فرار و برکشید

آستین همت و بالا زد و وفت

برچسب: نویسنده: یاسین ایمانی تاريخ: دوشنبه 20 آذر 1396 ساعت: 4:09

دیگه داره تموم میشه . باید اعتراف کنم یک تولد بی نظیر و یک روز زیبا داشتم . هیچ وقت فکر نمی کردم در بیست و نه سالگیم ، یکی از عزیزترینم هام از یک شهر دیگه ، دوست نزدیکم از یک کشور دیگه ، آدم هایی که تنها دوماهه میشناسمشون با یک کیک و کادو و شریک زندگیم با یک عروسک پاندا !!! تولدمو بهم تبریک بگن و یک تک سلولی که با هیچ اشعه ای دیده نمیشه تو وجودم باشه. هیچ چیزی عوض نشده فقط وقتی به خودم نگاه می کنم نسبت به هرآنچه دارم مهربانترم. از شوهری که هنوز هیچی نشده مدل کادوهاش عوض شده دلگیر نیستم ، از خواهری که تولدمو تبریک نمیگه ، از کسایی که در موقعیت هایی قرارم میدن که دوست ندارم و از خیلی از کم و کاستی های زندگیم . به جاش توی دلم خوشحالی عمیقی هست که صبح که بیرون رفتم یه قاصدک اومد سمتم ، شاگرد نازنینم ساعت 12:01 دقیقه بامداد تولدمو تبریک گفت ، خانواده ی شوهری که با عشق تولدمو تبریک میگن. مهربونی که برام کیک سفارش میده ، عشق هایی که برام می رقصند ، زییای عمیقی که فقط دلم میخواد بهم نگاه کنه ، همین و هزار تا لحظه ی خوش دیگه. من امروز یک سال پیر نشدم ، یک سال کم شد از سالهایی که میتونم تو این دنیا باشم و اینقدر احساس خوبی داشته باشم. مرسی که هستی ، هرچند دور ، بی وفا ، سرسنگین ، تلافی جو ... شب بخیر.

برچسب: نویسنده: یاسین ایمانی تاريخ: دوشنبه 20 آذر 1396 ساعت: 4:09

اهل صربستان بود . یک اروپاییِ مسلمان با مو و ریش های بلوند و چشم های آبی . ببیش از آنچه باید نسبت به وضعیت زندگی ما ایرانی ها ، آداب و رسوم مان ، عقایدمان ، حتی مسلمانی مان کنجکاو بود . اولین واکنشش در مقابل هئیت هایی که به مناسبت شهادت امام رضا مقابل حرم جمع شده بودند این بود که : چقد سرو صداست اینجا ! فک میکنم تو پارتی ام !! و من براش توضیح دادم که این مراسم اصلا شبیه پارتی هایی که تو میشناسی نیست ! گفت عکسی در تیریپ ادوایزر دیدم از پارکی در شهر شما که درخت های بلند دارد . بردمش همانجا . هوا سوزِ آشنای همیشگی اش را داشت که برای او زیادی سرد بود . ساعت ها در پارک قدم زدیم و من درباره ی وضعیت ایران و او درباره ی وضعیت کشورش با من حرف زد . از من خواست تلفظ صحیح اسمم را بهش بگویم . از من دربار

برچسب: درونگرای,برونگرا, نویسنده: یاسین ایمانی تاريخ: چهارشنبه 8 آذر 1396 ساعت: 11:46

صفحه بندی